در چمدانم فقط بوی تنت بود و اینهمه سنگین...

بعد از سه روز چمدانم را هنوز باز نکرده ام. خاطره هایم - تلخ و شیرین- همه توی چمدان و لابلای لباس هایم پخش و پلایند و دلم به منظم کردنشان نیست. امروز که گرسنگی و ضعف و بی خوابی کلافه ام کرده بودند فکر کردم باید چمدانم را بردارم و برگردم. اینجا و این خانه دیگر سامانم نمی دهند و زن عاصی درونم راضی نمی شود به داشتن خانه و خسته تر از آن است که بشود نصیحتش کرد و راه پیش پایش گذاشت. امروز برای رفیقی نوشتم زنی که اینروزها  در کالبدم نفس می کشد دلش می خواهد برای مدتی و شاید حتی برای همیشه خیل آدمهایش را ترک کند و سهمی از عادت هایش را هم. اسمش جنون باشد یا عاشقی چندان مهم نیست. زن دلتنگ برایش سرزنش و تحقیر همانقدر حس می شود که تایید و تکریم. زندگی باید به تعریف او باشد و عشق هم و آینده هم. خلاصه که زن دیوانه را حلال هم نکردید حرامش نکنید. او به بسیاری مهربانی تان معترف است و این متارکه را برای باز کردن چمدان ها و مرتب کردن دوباره ی احساساتش لازم دارد. 

/ 0 نظر / 9 بازدید