نترس جوجه تیغی کوچکم...

یک. تره بار خلوت بود. دخترک دست برادرش را گرفت و دوتایی دویدند سمت اولین غرفه. به مردی که ایستاده بود جلوی غرفه گفتم کمی آلو زرد و آلو سیاه بریزد توی کیسه. گلابی هایش هم بدک نبود. سیب و انگور هم بچه ها دوست داشتند. پسرک اشاره کرد به انبه ها که برایش بخرم. راهم را کشیدم که بروم پای صندوق. اصرار که کرد غر زدم:" می خرم نمی خورید باید بریزمش دور." با وجود این که مطمئن بودم از طعمش خوشش نمی آید ولی برگشتم و یکی از انبه های رسیده و زرد را نشان مرد دادم و انداختمش توی پلاستیک کنار سیب ها. دیروز تکه های پوست کنده و خنک انبه را توی بشقاب نارنجی دادم دست پسرک و همه اش را با لذت خورد.

دو. استخر شلوغ بود. دست دخترک را گرفتم و با قدم های بلند از رختکن زدیم بیرون. یخچال بوفه درست کنار در خروجی بود و پر از پاکت آبمیوه. دخترک دستمرا کشید سمت بوفه که برایش آبمیوه بخرم. به زنی که پشت کانتر بود گفتم یک پاکت آب پرتقال بدهد اما دخترک اشاره کرد که از آن یکی ها می خواهد. آن یکی ها آب انگور سیاه بودند. غر زدم که:" من که می دونم نمی خوری باید بریزمش دور." ولی با این حال قبل از این که با دلخوری  برود توی محوطه، پاکت آب انگور سیاه را دادم دستش. به ماشین نرسیده همه اش را خورده بود و نگاهش هم خوشحال و راضی بود.

سه. قرار بود کلاسمان با آن یکی گروه ادغام شود. با این که دلم آدم جدید اصلا نمی خواست، گفتم یک جلسه می روم و اگر خوشایندم نبود دیگر نمی روم. دیروز بعد از اولین جلسه، جوجه تیغی اخموی درونم را کشیدم گوشه ای خلوت و نصیحتش کردم که این همه گارد بسته در مقابل تجربه های جدید نداشته باشد. بعدش هم کلی سر به سر سی و اندی سالگی ترسویم گذاشتم که حتی از امتحان کردن یک طعم هزار تومنی فرار می کند. الان که دارم با این جمله کلنجار می روم ته دلم حس می کنم چقدر خودم را در قالب مادرانگی هایم بیشتر دوست دارم و چقدر جسارتم برای سیال زندگی کردن بیشتر است...

/ 0 نظر / 25 بازدید