فاصله های بی جهت...

می ایستم پشت پیشخوان و دسته ی کوچک سبزی را می گذارم توی سینی قرمز بزرگ. دخترک قوطی های رنگ را می چیند دورش و قلم مو را برمی دارد.اول سبز را با کمی سفید ترکیب می کند و تکه ای از کاغذش را رنگ می کند. بعد قلم مو را با دقت توی آب تمیز می کند و این بار کمی آبی می ریزد توی سبز و تکه ای دیگر از کاغذش رنگ می شود. قبل از این که کمی سیاه قاطی سبزش کند لحظه ای مردد می ماند و زل می زند به من که دارم برگ های سبز و بنفش ریحان ها را از ساقه های بلندشان می کنم. می پرسد:" سبز با سیاه عیب نداره؟"  نگاهش می کنم و لبخند می زنم:" امتحانش کن." تکه ای دیگر از کاغذ روبروی دخترک رنگ می شود: سبز تیره. من سر و ته زرد شده ی ساقه های نازک تره را می کنم و دخترک لابلای تپه های سبزش گل می کشد. قرمز را با سفید ترکیب می کند و گل کوچکش صورتی می شود.بعد آبی را می چرخاند توی لکه قرمز و گل بزرگش بنفش می شود.سیاه را که می خواهد بدواند میان قرمز دوباره نگاهم می کند. سینی را برمی دارم و می نشینم روی قالیچه ی کوچک وسط آشپزخانه.دخترکم تنها می ماند با قوطی رنگ سیاه و تردیدهایش. تکیه می دهم به دیوار و دست هایم را حلقه می کنم دور پاهایم. دامن سیاه بلند خاکی می شود.پاهایم را دراز می کنم و می گذارم خنکی سنگ های سفید کف آشپزخانه بروند زیر پوستم. صدای دخترک می دود میان فکر و  خیال های بغض آلودم:" مامان قشنگ شد.بیا ببین سیاه قرمز مو بزرگ کرد." بلند می شوم. آشغال سبزی ها را می ریزم توی سطل و دستهایم را می شویم. دخترک نقاشی اش را می گیرد روبروی صورتم. سیاه، قرمز توی نقاشی را شبیه زنی کرده که نمی شود از مردمک چشمانش رازهای توی قلبش را فهمید...زنی که یاد گرفته تنهایی هایش را بدواند میان حس هایی که شاد و روشن اند و کمی اندوه خرابشان نمی کند...  

/ 0 نظر / 21 بازدید