فصل های خشک

خوب نبودم. گفتم امروز روز من نیست و داستانم را نخواندم. قبل از من "ش" و "ن" قصه خوانده بودند و هر دو عالی. توی راه برگشت هی خواسته بودم به زن های رنگ به رنگ توی مترو فکر کنم و بی خیال زن توی داستانم بشوم اما نشده بود. زن آخرین قصه تنها بود و بغض داشت. به پرنده ی کوچک توی قصه ام فکر کردم که خوشش نمی آمد کسی دست بکشد روی پرهایش. به زنی که آفتاب نزده کرکره ی بنگاه معاملات ملکی را داده بود بالا و تفاله ی چای توی قوری سفید را خالی کرده بود پای درخت پیر چنار. نمی دانم دوباره چه م شده بود. شاید تقصیر بادی بود که دم غروب وزیده بود و شیشه های پشت پرده ی تور را لرزانده بود. به خانه که رسیدم دلم کمی آرام گرفته بود. تنهایی خیالم را راحت می کرد که در امانم و هیچ کس قرار نیست سرک بکشد توی چشمهایم. کنترل تلویزیون درست لبه ی همان مبلی بود که رویش همه ی خستگی روزم را ولو کرده بودم. دکمه ی قرمز را که فشار دادم صدایی آشنا پیچید توی سلول به سلول قلبم. همان شعر فروغ برای اینکه ویرانم کند کافی بود و دکلمه ی خسرو شکیبایی و موسیقی متن نمی خواست.  

/ 0 نظر / 21 بازدید