دیگ هیچ چیز این زندگی غافلگیرم نمی کند.

ایستاده ام در روزهایی که بی اعتنا به من و بهت هایم راه خودشان را بی وقفه می روند. انگار نه انگار که من زنده ام و این روزها سهم من هم هستند. دریغ از لحظه ای مکث و همدلی. حسرت از اندکی دلرحمی و نوازش.  طوری می روند و می گریزند از من که انگار می ترسند پاهایشان تعلل و تردیدهای مرا یاد بگیرند. دلم می خواهد قهر کنم با روزهایم. چمدانم را که از بعد از سفر هنوز باز نکرده ام، بردارم و بخزم گوشه ای و منتظر بمانم تا تمام شود اینهمه اضطراب. بعد دیگر خسته نباشم و آشوب نباشد و دلتنگی نباشد و هیچ هایم متعادل شده باشند. اینها را که به مشاورم می گویم نهیب می زند که باید من ایده آلم را فراموش کنم. می گوید باید  بگردم و من واقعی ام را پیدا کنم. دعوایم می کند وقتی از اجبارها برایش می گویم. می گوید فقط انتخاب و این کلمه را چنان توی صورتم می کوبد که از درد گریه ام می گیرد. دلم می خواهد زنانگی ها را بگذارم روبرویش.مادرانگی ها را هم. بعد داد بزنم سرش و بگویم انتخاب را نشانم بدهد. نشانم بدهد که کدام تکه ام را باید بردارم و راه بیفتم. مشاورم بعید است آشفتگی را بداند. دلتنگی را بداند. خستگی را بداند. مشاورم احتمالا مثل خیلی از آدم های دیگر هر صبح چشمانش را آب می زند و عینکش را تمیز می کند و می گردد دنبال غافلگیری های تازه ی زندگی. او نمی داند که من هم یک روزی دستم توی دست همین روزها بوده و همپای شان دویده ام و خنده هایم هنوز در خاطره ی خیلی از روزهای رفته ام هست. او نمی داند این زن بی قرار کم لبخند دیگر خسته است از راه رفتن و همین روزهاست که از نشستن هم بی طاقت شود و دلش پر بکشد برای خلاص شدن از روزهایی که دیگر عرضه ی غافلگیر کردنش را ندارند.

/ 0 نظر / 10 بازدید