ساخته ی کار باش...

جاده پر از کامیون و تریلی است. انگار باید همه ی بارهای دنیا در یک بعدازظهر داغ تابستانی به مقصد برسند. آرام و ساکتم و حواسم به آمپر آب است. نزدیکی فرودگاه امام ماشین داغ می کند. فن خوب کار نمی کند و کولر مشکل دارد. توی شانه ی خاکی کنار اتوبان نگه می دارم. بچه ها صورتشان قرمز شده و موهای خیسشان چسبیده به پیشانی. گلچین آهنگ های مورد علاقه ام دارد پخش می شود و علیرضا افتخاری تصنیف ای دل اگر عاشق را می خواند. شال زرشکی ام را تکان می دهم که کمی خنکا بپیچد توی موهای کوتاهم. به چند تکه ابر توی آسمان نگاه می کنم. دلم برای پاییزم تنگ شده و حس می کنم سنگینی همه ی بارهای دنیا روی قلب من است. کمی قربان صدقه ی خودم می روم و یادش می آورم که قول داده فرصت های درخشانش را به انتظار روزهای دور تباه نکند. می دانم از عشق ناگزیرم اما واقعیت همین تابستان توی دستانم است. همین روزهایی که دلم می خواهد دوستشان بدارم با همه ی نفس گیر بودنشان. بچه ها غر می زنند که حرکت کنیم. راه می افتم و شیشه ها را می دهم پایین که هوا بچرخد توی موهای بلند دخترک...توی آستین کوتاه بلوز پسرک...توی قلب کوچک و سنگینم...مقصد با همه دوری اش در تیررس نگاهم است وقتی یقین دارم به رسیدن...

/ 0 نظر / 7 بازدید