یادم بماند مراقب خودم باشم.

حرف ها که تمام شدند، ایستادیم کنار پنجره ی بزرگ. او گلدان بنفشه های آفریقایی اش را نشانم داد و از دشواری های تکثیرشان برایم گفت. از ریشه هایی که سخت جان می گیرند. از اولین جوانه ی کوچک که زیر آب می روید. از این که بعد از آرام گرفتن ریشه در خاک، روی برگهای کوچک مخملی اگر حتی یک قطره آب بچکد زردش می کند. بعد آب پاش کوچکش را برداشت و قطره های ریز روشن را روی برگهای بن سای پاشید. من چشمم به ریشه های از خاک بیرون زده بود. به گلدان سفید بزرگ که درست کنار گلدان کوچک بنفشه بود. گفت که برگ های بن سای رطوبت را دوست دارند. قبلش در آخرین دقایق حرف ها گفته بود از چیزهایی که دوستشان دارم بنویسم. گفته بودم خواستنی هایم را می دانم. مثلا می دانم که عاشق بچه ها، باران، کلمه ها، کوه، صداها، جنگل و بعضی آدم ها هستم. می دانم آرامش خیالم را بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا دوست دارم. می دانم دلم هر روز رفتن و هر روز تازه شدن را خوش می داند و نشستن برایش سم است. خشکش می کند. خسته اش می کند. می دانستم حرف هایم را می فهمد. شاید برای همین هم بود که وقتی موقع خداحافظی گفت مراقب خودم باشم، قلبم با خوش خلقی قطره های گرم را راهی سرخ رگها کرد...

/ 0 نظر / 26 بازدید