هزار فصل دیگر هم که بیاید، تو نمی شود.

بهار بود.خود خودش بود.وقتی دو دستی به گردنش آویختم و بوییدمش، مطمئن شدم که بیخود اینهمه وقت چشم به راه آمدنش ننشسته ام. دستش محکم توی دستم بود و چشمان سبز زیتونی رنگش داشتند جاده و باغ های پر شکوفه حاشیه اش را تماشا می کردند. باید می بردمش به خانه ام. باید اتاقم را می دید. می ایستاد پای سینک ظرفشویی آشپزخانه ام و یادش می آمد اوقاتی که برایش می نوشتم وسط شستن لیوان چایم، چشمانم خیس می شوند، درست کجای دلتنگی ایستاده بودم.باید اتاق بچه هایم را هم می دید.قفس مرغ عشق ها را، دیوان غزلیات سعدی ام را، پرده های حریر نباتی رنگ پنجره هایم را، گلدان خجالتی گوشه پذیرایی ام را، باید خانه ام را نشانش می دادم و تقویم رومیزی سال جدیدم را...می دانستم فرصت  کوتاه است و رفتن، موعد مقررش را فراموش نمی کند.فقط... نمی دانم موقع رفتن یادش می ماند بودنش بزرگترین دلخوشی زنی است که خسته از زمستانی مغرور و بداخلاق خودش را رسانده به این فصل از زندگی...باید به ذهنش - این خاطره گریز رها - بسپارم حواسش به تقویمم باشد: به قلبم که ته دلش همیشه تپیدن را دوست دارد... 

/ 0 نظر / 31 بازدید