فصل ها خیلی زود تمام می شوند...

خسته بودم و خوابم نمی برد. داشتم فکر می کردم آدم های دیگر وقتی عاصی می شوند چکار می کنند.چند روز قبل با میم حرف زده بودم. از خودش گفته بود و خیلی های دیگر که زندگی شان آنجور که توقع دارند پر نمی شود و همینطور دارند روزهای خالی و نصفه نیمه شان را کول می کنند و راه می روند و اتفاقی هم نمی افتد.میم را دوست داشتم اما ته حرف هایش عاصی ترم می کرد. جمله هایش بوی ماندن می دادند و من همه ی روزهای کهنه و نا گرفته ام را گذاشته بودم که بریزم دور. نمی شد که بمانم. فکر کردم یا باید برگردم عقب و فاصله ها را تا جایی که زورم می رسد پر کنم و ترک ها را ترمیم کنم و همان راه را ادامه بدهم یا اینکه نگاهم را تا می شود بچرخانم به افق کوچکی که پیش رویم مانده بود و راه خودم را بروم بی اعتنا به حرف ها و نگاه ها. پشت سر روزهایی بود که دو دستی خواسته بودم نگاهشان بدارم اما نشده بود و حالا هم توان مرمت نداشتم. دلم خسته بود و بهانه می گرفت که چرا هی مجبورش می کنم لابلای خرابه های یک احساس بگردد و معترض هم نشود و غر هم نزند؟ قبل از اینکه اشک های دیوانه بدو بدو خودشان را برسانند دم پلک های خواب زده فکر کردم جمعه صبحم را ببرم کوه. بعدش یادم آمد خیلی وقت گذشته از قدم هایم و شاید هنوز زود باشد برای بالا رفتن. صبح جمعه ی خواب آلوده ام پیشنهاد بهتری داشت: می رویم پارک نهج البلاغه و توی دره راه می رویم و مسیرهای بالاگذر را می دویم و کنار رود آب جاری می شویم تا خود خود راه. بهار هم مثل من انگار یادش افتاده بود فرصت هایش را خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکند ممکن است از دست بدهد و فصلش تمام بشود بی آنکه یک دل سیر همه ی آسمان ها را سرک کشیده باشد. باران که می بارید من توی کوچه باغ زیبای پارک داشتم یاس ها را بو می کردم و روپوش صورتی و روسری ظریف ارغوانی ام درباره ی رنگ گلها با هم حرف می زدند و زندگی روی خوشش سمت من بود.

/ 0 نظر / 6 بازدید