به کجا روم ز دستت؟ که نمی دهی مجالی

شاید تقصیر همکلاسی هایم بود که دم غروب آن غزل های شگفت را از سعدی انتخاب کرده بودند و سر کلاس طوری خوانده بودند که حتی کبوتر سفالی روی طاقچه هم هوایی شده بود. شاید هم تقصیر خودم بود که  در ابتدایی ترین وقت شب و در ترافیک سنگین همت، گذاشته بودم شهرام شکوهی بخواند و صدایش قلبم را بخراشد و دلتنگی ها بگریزند از دستم. هر چه بود در انتهای شب دیوانه، من به زنی رسیده بودم که قلبش حرفش را نمی خواند و چشم هایش شده بودند دو قبیله ی ویلان و سرگردان میان برهوت احساس های رفته. خیالی که عبور کرده بود از سرم، قرار مرا هم برده بود و دستم نمی رسید به هیچ کجای این آسمان خالی که قبای عاشقی هایم را بیاویزم و فقط نفسی تازه کنم. وگرنه سرگشتگی که می دانستم هرگز رهایم نخواهد کرد به حال خودم...

/ 0 نظر / 23 بازدید