بگذار که فراموش کنم.

دراز کشیده ایم و کتاب می خوانیم. دخترک بعدازظهر خوابیده و حالا خوابش نمی برد. خرمگسی که دو روز است در خانه مان می پلکد، پشت پرده خودش را به شیشه می کوبد. دخترک می پرسد: "مگس ها از پرواز کردن خسته نمی شن؟" وسط های قصه ایم و خستگی دارد پلک هایم را به زور می کشد پایین. می گویم البته که آن ها هم خسته می شوند. دوباره می پرسد: "ولی اونا که عاشق پروازن." کتاب را می بندم و بغلش می کنم. دلم می خواهد دخترک بداند که عاشق ها هم خسته می شوند اگر قرار باشد مدام پشت پرده بمانند و هی خودشان را بکوبند به شیشه و نه آسمانی باشد و نه هوایی برای تازه شدن. بعد فکر می کنم زود است حالا. بگذار دخترک دلش خوش باشد. بگذار خیال کند عاشق ها تا ابد عاشقی می کنند بدون آنکه خم به ابرو بیاورند. بدون آنکه به لحظه ی تردید برسند و بهت زده از خودشان بپرسند خوب که چه؟ به دخترک می گویم گوشه ی پرده را بلند کند که مگس بتواند بیرون بیاید. مگس توی هوا می چرخد و می رود اما حتم دارم  نمی داند بیرون این اتاق، اتاق دیگری ست که آنهم دیوار دارد و پنجره های بسته. نمی داند هر کجای این خانه که سرک بکشد به آسمان نمی رسد.

/ 0 نظر / 22 بازدید