سنگ ها خواب کودک را به هم می زنند، کبوتر را می پرانند، اما سرانجام فرو می افتند.

پناه آورده ام به شعرها. به دنیای کلمه های آرامم. اندوه چند روزی است که راهش را کشیده و رفته. لابد فهمیده که من پای میز قمارش نمی نشینم. لابد یادش آمده مرا. زنی که تصمیم می گیرد و بر سر ماندن یا رفتن با هیچکس شرط نمی بندد. زنی که کوه را دوست دارد و کلمه ها را دوست دارد و خودش را دوست دارد. زنی که هرگز دستانش بوی سنگ نگرفته اند و هرگز ایمانش را به عشق از یاد نبرده. اندوه می داند سنگسار کردن چنین زنی بیهوده است. سنگ ها زخمی اش نمی کنند. او برق چشمانش را می دوزد به تیرگی و راهش را پیدا می کند. می رود و شب را از خاطر می برد و در همه ی دیوارهای بلند دری می گشاید به سمت عبور...به سمت عشق...

/ 0 نظر / 22 بازدید