یک مدتی هم بز باشیم مثلا!

دارد می شود یک ساعت که بچه ها خوابیده اند و من خودم را تنبیه را کرده ام که بنشینم سر تکالیف کلاس داستان اما در عوض وبلاگ خوانده ام و توی وایبر شکلک های جورواجور گذاشته ام و به خواب دیشبم فکر کرده ام و لابلایش راه ر فته ام و پماد مالیده ام به تبخال روی لبم و آب خورده ام و لبخند زده ام به همه ی فکر و خیال ها و برای شیدا نوشته ام که بی خیال همه ی مدال های طلا شده ام و اصلا گور بابای همه ی احساسات کمال گرایانه. می خواهم یک مدت کوتاه فیلسوف نباشم. زن نباشم. نویسنده و شاعر نباشم. کمی مادر باشم و کمی کمتر معلم و بگذارم روزهایم درد را دور کنند و نگذارم کلمه هایم بروند سراغشان. این جاودانگی که سی و خورده ای سال در به در دنبالش گشته ایم و او خودش را توی هزار دشواری و درد پنهان کرده،شاید کم محلی ما را ببیند و خودش بیاید سراغمان. نیامد هم به درک. لااقل خیالمان راحت است که عین خیالمان نبوده بر سر عاشقانه هایمان باران ببارد یا نه.

از صمیم قلب نوشت: خودتان خوب می دانید که کلمه هایتان را می گذارم روی قلبم و بی اندازه دوستشان دارم. بودنتان برای من یک خیال امن و راحت است در همه ی وقت های ناامنی و دلتنگی.همیشه باشید.

/ 0 نظر / 9 بازدید