همه ی امروز منتظر نامه ای بودم.

صبح پیغام داد که نزدیک ظهر باید بروم دفترخانه. داشتم با "ف" تلفنی حرف می زدم. گفت:" آخه چرا امروز که روز تولدته؟" برای من که هیچوقت آدم خرافاتی نبودم چه فرقی می کرد.  خوشحال بودم که هنوز توان تصمیم گرفتن دارم و چه کسی می تواند ادعا کند که کدام تصمیم بهتر است یا بدتر؟ بخصوی برای من که در آستانه ی سی و هفت سالگی به همه ی مترها و معیارها مظنونم. ظهر که شد روپوش سبز پررنگ را پوشیدم و راه افتادم. توی راه به حرف دیشب دخترک فکر کردم که موقع خواب و در شرایطی که ذوق زده بود از جشن تولدش و کادوهایی که رویایشان را داشت بوسیده بودمش و گفته بودم که خوشحالم از داشتنش و او با لحن دوست داشتنی دخترانه اش گفته بود باید از خودم تشکر کنم که او را و برادرش را به دنیا آورده ام. فکر کردم خیلی چیزهای دیگر هم هست که باید به خاطرشان از خودم متشکر باشم. منی که هیچگاه در زندگی ام بارم روی دوش کسی نبوده و برای لحظه لحظه ی روزهای خوبم جنگیده ام و تلاش کرده ام. منی که از شرایطی نزدیک به هیچ خودم را رسانده ام به امروز. امروزی که خیلی چیزها دارم و برای خیلی چیزهای هنوز نداشته ام امیدوارم. امروزی که بعد از اینهمه سال دویدن و خستگی آدمهایی را دارم که مهربانانه دوره ام کنند و نگذارند غم راه باز کند به دلم. امروزی که با همه ی دلتنگی ها،حسرتی ندارم. من زندگی را با جان و دل دوست داشته ام و برایش سنگ تمام گذاشته ام. نامه ها هم بالاخره یک روز به دستم می رسند. روزی که من شده ام زنی که آرزویش را دارم.

/ 0 نظر / 14 بازدید