اصلا همان بهتر که بلد نیستم بترسم.

توی گروه دوستان دوران دانشگاه عکس هایی گذاشته بودند و زیرش پرسیده بودند از کدام تصویر می ترسیم. توی یکی از عکس ها، لنز دوربین را گذاشته بودند بالای دهانه ی چاه آبی که به نظر بسیار عمیق می رسید. من محو آب زلالش شده بودم. عکس دیگر کلبه ای چوبی متروکه ای بود. از آن هایی که در کوهپایه ها و دامنه ها فراوان دیده بودم. یکی دو تای دیگر خانه های قدیمی درب و داغان بودند با دیوارهای خزه بسته و روی پله های آجری شان پر بود از برگ های زرد خشک. آخرین تصویر هم سوراخ عمیقی بود در یک زمین پر از برف که احتمال داشت چند کوهنورد برای شب مانی در آن پناه گرفته باشند. 

هنوز تحلیل روانشناسی عکس ها و ترس ها را توی گروه نگذاشته اند. یکی دو تا از دخترها نوشته اند که از خانه های متروک و قدیمی بیشتر می ترسند. من هر چه فکر کردم دیدم نه تنها از هیچ کدام آن مکان ها نمی ترسم که آرزویم است دو سه تای آن ها را از نزدیک ببینم. مثلا همان حفره ی برفی را یا کلبه ی چوبی زهوار در رفته را. مثلا شب باشد و کنار همان کلبه آتش روشن کنم و چیزی برای خوردن آماده کنم و محو تماشای آسمان و تاریکی غلیظ و سکوتش شوم.

برای دخترها نوشتم که من از هیچ چیز نمی ترسم. نه از تنهایی هراسی دارم و نه مرگ و نه از دست دادن چیزی بیمناکم می کند. به لحظه هایم دلخوشم و زخم هم آنقدر خورده ام که دلواپس دردهای از راه نرسیده نباشم. جوری فاصله گرفته ام از دلهره که ممکن است احمقانه به نظر برسد. تنها دغدغه ام بچه هایم بودند که آن را هم مدت هاست دور ریخته ام.وقتی چیزی در تملک و دایره ی قدرتم نیستند، ترس و نگرانی برای تقدیر و آینده شان چه فایده ای دارد.

فاطمه نوشت که خوش به حالم چون خودش از همه چیز می ترسد. از هر چیزی که کمی تغییر داشته باشد. هر چیزی که دور باشد از معمول ها و روزمره ها و عادت ها. برایش نوشتم که خیلی هم آفرین و غبطه خوردن ندارد. آدم گاهی باید بلد باشد بترسد. بچسبد به عادت هایش. به دنیای امن معمولی اش. پناه بگیرد در روزمرگی ها و نگذارد امواج نامرئی ماجراهای مخاطره دار توی زندگی اش جاری باشد.

امروز که بابت مساله ای کاری با رییسم حرف می زدم روحیه ام را در پذیرش تغییرها تحسین می کرد. می خواستم بگویم نه تنها از عوض شدن هراسی ندارم که گاه میل عجیبی دارم برای استقبال از تغییر و هیجاناتی که ذهنم را مغشوش کنند و قلبم را متلاطم. می دانم زن نیمه عاقل درونم الان دارد خودش را می خورد و دلش می خواهد زن نیمه دیوانه را بنشاند سرجایش و ساکتش کند اما خودش هم می داند که باید به این همزیستی در صلح تن بدهد. باید قبول کند میان همه ی قواعد مرسومش، جایی بگذارد برای ماجراجویی های زن خیره سر نیمه دیوانه...

/ 0 نظر / 25 بازدید