زمین من امن است!

خانه را عطر سبزی تازه ی کوهی پر کرده است. پیازچه های سبز و نازک را خرد کرده ام که کوکوسبزی شان کنم. خوشی جمعه ام هنوز در بند بند جانم است. جمعه ای که بهار بوده و کوهستان و سکوت سحرگاه و بوی گیاه و چیدن ریواس و سبزی. جمعه ای که به هر سختی صخره های عمود را بالا کشیده ام و بی آنکه پا پس بکشم یا به نفس نفس بیفتم خودم را و بی قراری هایم را رسانده ام به طلوع آفتاب در دل دشتی که میان آنهمه خاکستری سنگ و صخره، سرسبزی اش باورنکردنی بوده. برای دخترها نوشته ام آنهایی که جمعه شان را به کمرکش کوه ها نمی برند، دشواری های هفته شان را چطور تاب می آورند. چگونه روحشان زندگی را تاب می آورد. من که از تصور زمین  بدون کوهستان های سرسختش دلم می گیرد. انگار کن که بی مامن و تکیه گاه رها شده باشی در دنیایی که نه عشق دارد و نه رویا. دنیایی که پر است از آدم های  معلق میان اندوه. تنهایان غمگینی که دلشان به هیچ قصه ای بند نیست. اولین تکه ی کوکوی سبزی کوهی ام را که داغ داغ می خورم، با خودم می گویم باید خوشبخت باشم که زمین من امن است. که خاطره هایم محکم اند و خودم با همه ی تنهایی های دلگیرم هنوز پای رفتن و رسیدنم هست.

/ 0 نظر / 18 بازدید