بارهای سنگین رازهای درون

صحن حرم خلوت است. دخترک می دود و موهایش در هوا تاب می خورند. از پشت گنبدهای کاشی کاری فقط تکه از گنبد طلا معلوم است. از میان حس های از کار افتاده ام، فقط پوستم است که سوز باد سرد آن موقع غروب را فهمد. باقی سنسورها را مغزم به عمد از کار انداخته. انگار اینجوری احساس امنیت می کند. اینجوری که می گویم یعنی نه چشم می چرخانم که بلکه ستاره ببینم و نه گوش هایم مترصد شنیدن آوایی آسمانی اند و نه عطری را در فضا حس می کنم. ذایقه ام هم که هیچگاه توی دسته ی تاثیرگذارها نبوده که حالا بود و نبودش به چشم بیاید. بچه ها روی سنگ های مرمر می دوند و هیجان زده اند. من اما همین قدم های اندک را هم با خست و خستگی برمی دارم. دلم سخت گیر تر و چغرتر از همیشه تذکر می دهد که مراقب خیالهای شاعرم باشم. بداخلاقی اش غمگینم می کند. کلافه ام از تنگنایی که در آن پیچیده ام. از حصر دلگیری که روزهایم را در بند گرفته اند. دلم می خواهد زلزله ای اتفاق بیفتد و این باروهای بلند را خراب کند. می خواهد ایمان بیاورم که ماندن در زندان معنی اش امنیت نیست و سلول ها هرگز کسی را به معنی واقعی در امان نگه نداشته اند. زندان فقط آدم را و آرزوهای رهایش را فرسوده می کند و از آجر و فلز انتظار گشایش داشتن فقط بطالت است و بیهودگی. کاش بشود تا اینجایم کمی معماری یاد بگیرم و این بار اگر قرار شد خانه ای برای خیال هایم بسازم گنبدی بلند را تصور کنم با کاشی کاری های فیروزه ای و صحن و رواقی فراخنا برای دلتنگی های همیشگی...

/ 0 نظر / 23 بازدید