به چشمان تو نمی آمد گلدان باشی...

زن یک عمر گل کاغذی ساخته بود. گلدان ها ولی  همیشه همان سفالی های رنگ به رنگ سرزنده بودند یا ته تهش حصیری های ساده و ساکت. فکرش را هم نمی کرد که یک روز کارش بکشد به ساختن گلدان کاغذی. نشست روبروی پنجره ی آفتاب گیرش و زل زد به باغچه و گل نازهای کوچکش. یعنی گلدان های کاغذی حجم را می فهمیدند؟ از ریشه و آب که خبری نبود اما همان ساقه های نوارپیچ سبز را هم بالاخره باید می توانستند نگه بدارند. نمی شد که رهایشان کرد به حال هیچ.به حال بی تکیه گاهی. به حال بهت و بغض... اشک ها چکیدند روی صورت زن...بعدها زن دیگر گل کاغذی نساخت. هر پاییز دلش را ریخت پای تبریزی توی باغچه و پشت پنجره ی آفتاب گیرش خاطره هایش را شمرد...

/ 0 نظر / 6 بازدید