حال روزم خوب است فقط به شب که می رسم...

دخترک دامن پیراهن بلند سفید و صورتی اش را گرفت بالا و پای راستش را گذاشت توی جوی آب زلالی که وسط باغ هنر ایرانی جریان داشت. بعد نوبت پسرک بود که شلوارکش را تا کند و پا بگذارد توی آب. کارگر جوانی که داشت با شلنگ قطوری باغچه ها را آب می داد تذکر داد که آب آلوده است. لبخند زدم و گفتم می دانم. با تعجب نگاهم کرد و شلنگش را کشید و رفت. لاله داشت از بچه ها عکس یادگاری می گرفت. سرم را گرفتم بالا و سعی کردم از لابلای شاخه های به هم پیچیده ی چنارها آسمان را پیدا کنم. پنج شنبه ام آنقدر سالم و سرحال بود که دلم نمی خواست فکرم را آلوده کنم به کثیفی آب و هوا و خاک و خیال هایی که نمی خواستمشان. داشت خوش می گذشت و بچه ها از دیدن ماکت ها و مجسمه های چوبی و فلزی ذوق زده بودند. فکر کردم چه خوب است که دارم راه و چاه زندگی را بلد می شوم. که کمتر اخم می کنم و کمتر پیله می کنم به خود طفلکی تنهایم. فکر کردم تابستان خوبم تا اینجا فقط یک جفت صندل زنانه ی خنک کم داشته برای وقت هایی که پاهای تاول زده از بالا پایین کردن زندگی ام را بگذارم توی آب و بدهم دلشوره ها و دل آشوبی هایم را ببرد.بعدش ببینم شب هایم هم آرام گرفته اند و یادشان آمده تعبیر همه ی خواب های خوبشان را...

/ 0 نظر / 17 بازدید