من از عتاب خدایان نامهربان، به چشمان آرام تو ایمان آورده بودم...

غروب بود و از یک پیاده روی سرخوشانه رسیده بودیم به معبد کوچکی که سقف و دیوارهایش پر بود از مجسمه های کوچک و بزرگ خدای فیل. صبح همان روز بعد از شنیدن صدای ناقوس از پنجره ی قدی اتاقم در طبقه ی بیست و دوم هتل، کلیسای سفید را دیده بودم و رفته بودم به استقبال یکشنبه ای مشتاق در سرزمینی که آب و هوای استوایی معتدلش را سخت نفس می کشیدم. کلیسا تمیز بود و آدم هایش بوی خوب می دادند و آرامش صدای ارگ منگی ام را جور خوبی نوازش می کرد. معبد هندوها اما شلوغ بود و بوی عود می داد و سرم از صدای طبل و ضربه های مداوم ناقوس سنگین شده بود. قبل از اینکه وارد معبد بشویم، مرد مالایی خندیده بود و راضیم کرده بود تا یکی از مجسمه های فیلش را بخرم. فیل قرار بود برایم شادمانی بیاورد و قدرتش را بدهد به زنانگی های سرگردانم تا تقدیر و اراده های سختش را عوض کنم. خدای فیل اما تنها یک مجسمه بود و در شکوه نور آنهمه شمع و زیبایی ریسه های رنگ به رنگ آنهمه گل هم نمی توانست اقتدار و ابهتش را به رخم بکشد. دلم می خواست حرف مرد مالایی را باور می کردم و به خدای فیل میگفتم گریه هایم را پس بگیرد و برای روزهای پیش رویم سهمی از خنده های آسوده حال بگذارد. نمی شد. آشفتگی ها آنقدر پرجمعیت بودند که نگذارند خلوت آرامش چند روزه ی سفر، سرخوشی هایش را با خودش برگرداند به شهری که زمستان نامعتدلش، خنده را هم گوشه ی چشمان سرمازده به اشک می رساند. شهری که شبهایش برای زنانگی های طغیان کرده و متناقضم امن نبود و گرم هم نه. شهری که نه کلیساهایش منظره ی پنجره هایم بودند و نه معبدهایش به راه پای پیاده ام. شهری که اگر مسجدش را می توانستم ببینم شاید دلم - این به درد نشسته ی سردرگم- آرام می گرفت و تمام شدن سفر را باور می کرد...

/ 0 نظر / 10 بازدید