دلتنگی هایم را می بینی؟

نشسته ام گوشه ی اتاق و توی قابلمه ی سرمه ای شامم را می خورم. پسرکم زنگ می زند که ببیند برگشته ام خانه یا نه؟ می گوید می خواهد بیاید خانه که فینال جام جهانی را با هم نگاه کنیم. گوشی را که قطع می کند به هم می ریزم. بغضم را با ته مانده ی غذا قورت می دهم و می روم توی آشپزخانه. کلافه ام و هر قدر می چرخم و مرتب می کنم و جابجا می کنم آن لحظه ی آرام قبل صدای پسرک را پیدا نمی کنم. آن لحظه ای که نشسته بودم گوشه ی اتاق و توی تنهایی دنج و ساکتم شام می خوردم . دلم می خواهد زنگ بزنم به بچه ام و بگویم مسابقه را همان جا خانه ی مادربزرگش ببیند. که بگویم مادرش از بازی آخر، از تمام شدن دلش می گیرد. پسرکم نمی داند مادرش فقط به عشق همین روزهای در حال گذر است که طاقت می آورد و نمی گذارد اشکها بریزند روی این خیال خسته ی تابستانی. که دلش خوش است به همین کلمه ها و خیال های عاشق که دلتنگی شان را جا داده اند توی تنهایی های من و قصه هایشان انتها ندارد...

/ 0 نظر / 8 بازدید