سکوتم را به دل نگیرید.

نوشته بودم: برای دلتنگی و اینجور مزخرفات، زیادی پیر شده ام. رنجیده بود و چند هفته ی تمام با خودم کلنجار رفته بودم که از دلش دربیاورم. امروز که زنگ زدم، گفت که از خودش دلخور است یا شاید هم از تقدیر. حرف ده دوازده سال پیش را که زد، صدایم زیر حجم اشکهایم شکست. می دانستم حسرتی از آن سالها به دلم نمانده. می دانستم همیشه آنقدر حواسم به آرزوهایم بوده که نادیده نگیرمشان و فرصت هایم را لااقل با دستهای خودم نابود نکنم. گیرم بودند تصمیم هایی که سر به راه نشدند و مسیرهای صعب العبور بسیاری گذاشتند پیش پایم اما هیچکدامشان پای رفتنم را مردد نکردند. نباید برمی گشتم سروقت خاطره ها. حتی اگر بعضی شان آنقدر قلچماق باشند که تا می خواهی بپیچانی شان ببینی گیرشان افتاده ای و صورتت را خیس خیس کرده اند...



/ 0 نظر / 12 بازدید