جام زهری در دستم...

پسرک هر روز می پرسد پس کی گردگیری خانه را شروع می کنیم. علیرغم تلاش های من برای انکار واقعیت زندگی، پسرک بزرگ شده و عید و خانه تکانی و سفره ی هفت سین را می فهمد. خیلی چیزهای دیگر را هم می فهمد. همین هم دست و دل مرا می لرزاند. برای ما مادرها بزرگ شده بچه هایمان سخت است. حتی می شود گفت کمی ترسناک است. برای ما مادرها، کودکی بچه هامان جای امن تری است. دغدغه هامان و غصه هامان و بی خوابی هامان کمتر است. بچه ها اما بی اعتنا به ترس های ما قد می کشند و زندگی را پیدا می کنند و سوراخ سمبه های قلبمان را کشف می کنند و جایی نمی ماند برای پنهان شدن مان. لو می رویم و سنگرهای زنانه مان یکی یکی فرو می ریزد و بی سلاح می مانیم در مقابل چشمانی که پر از تماشای مان شده اند. دارم فکر می کنم تا هنوز فرصتی هست، باید تکلیف این حس های آشفته  را معلوم کنم. باید وقت بگذارم و قبل از سقوط آخرین قلعه، سند صلحی بنویسم و بگذارم جلوی زن عصیانگر و بگویم که پسرکش هر روز منتظر است که گردگیری خانه را شروع کنند...

/ 0 نظر / 4 بازدید