کیک بپزم و چای بهارنارنج دم کنم و یک بعدازظهر بارانی با هم حرف بزنیم...می شود؟

باید برای داستانی که خوانده بودم نقد می نوشتم. خواستم پشت تکه کاغذی که همکارم دستور پخت کیک کدو حلوایی را نوشته بود، چند جمله ای بنویسم اما رد روان نویس سیاه که روی تن نازک کاغذ معلوم بود حواسم را پرت می کرد. کاغذ را برگرداندم و دستور را خواندم. همه چیز داشتم غیر از همان اصل کاری را. کدو حلوایی نارنجی شیرین. صفحه ی ورد را باز کردم و از خط روایی نامشخص داستان و پرش های زمانی متعدد و شلختگی و شلوغی تصاویر حرف زدم اما حواسم همچنان روی ستون باریک مواد لازم برای پخت کیک کدو حلوایی بود. صبح که با مریم دور پارک پردیسان دویده بودیم و از مناظر شگفت کوه های مه گرفته و ابرهای متراکم عکس گرفته بودیم، گفته بودم دلم زنانگی از جنس ساختن و چشیدن طعم های نو می خواهد. اینکه حالم خوش باشد و خنده باشد روی لبهایم و توی آشپزخانه ام بپلکم و بو بکشم زندگی را...آرامش را...شوق را ...و اگر بغض هم آمد بیخ گلویم خیالم راحت باشد که خفه ام نمی کند و فقط آمده تا یادم بیاورد برای لحظه لحظه ی این زنانگی پر اشتیاق، عمری را به انتظار گذرانده ام...صفحه ی ورد را بستم...تکه کاغذ را هم تا کردم و گذاشتم لای کتاب...امروزم قول داده بود داستان نیمه کاره را تمام کند...باقی فصل نه را ترجمه کند...فیلم ببیند...و کتاب"میرا" که سه روز تمام روی صفحه ی56 معطل مانده بود را ورق بزند...امروزم وقت برای کیک کدوحلوایی نداشت...شاید فرصتی نزدیک... 

/ 0 نظر / 20 بازدید