طغیان می کنم پس هستم...

مادر سفارش کرده بود امروز برای مراسم ختم یکی از اقوام دور حتما شرکت کنم و قبل خداحافظی دوباره تاکید کرده بود که حتما بروی ها. از طرفی قرار بود امروز تعدادی از دوستان دوران دانشگاه خانه ی مریم دور هم باشند. بهانه اش هم تولد پسر مریم بود و هم ملاقات یکی از همکلاسی های مقیم آمریکا که برای تعطیلات آمده بود ایران. به منیژه اعلام کرده بودم که قولی برای آمدن نمی دهم. نوشته بودم برایش که همه چیز به لحظه ام بستگی دارد. به اینکه چقدر پنج شنبه ام آرام باشد و بتواند قرار داشته باشد. پنج شنبه ام اضطراب هر روز صبحش را داشت برای شروع یک دوباره ی دیگر اما بدقلق هم نبود. منتظر بودم که بپرسد اصلا برای چی باید برویم دیدن دوستانی که چند سال یکبار دور هم جمع می شوند و از چاقی و لاغری و مادرشوهر و بچه و کار و ...حرف می زنند و بعد دوباره می روند و هیچ می شوند. نپرسید و من هم به روی خودم نیاوردم. فکر کردم این عادت مزخرف را باید از سرم دور کنم. فکر کردم اینطوری بخواهم لحظه هایم را خرج کنم و مدام حساب و کتاب پس بدهم به خودم، زندگی زهرمارم می شود. موقع برگشتن وقتی دم در مریم یک عالمه مهربانی آبی گذاشت توی سیاهی مردمک هایم و  سفارش تنهایی هایم را کرد که مراقبشان باشم ته دلم خوشحال بودم که نرفته ام ختم و خودم را مجبور نکرده ام خوشایند کسی - حتی اگر آنکس مادرم باشد - تصمیم بگیرم.فقط نمی دانستم این بغض لعنتی دیوانه از کجا سر و کله اش پیدا شده بود و لابلای شال حریر سیاهم دنبال راهی می گشت که برود و بچسبد بیخ گلویم...

/ 0 نظر / 19 بازدید