ای دل شکایت ها نکن تا نشنود دلدار من...

خسته ام. روزم مثل همیشه کله سحر بیدار شده و خواب بعداز ظهر را هم صدای مرغ عشق ها و ویبره ی موبایل به هم زده اند. از همان اول صبح یک مشت کلمه ریخته ام توی سرم و هی ور رفته ام که شبیه چند جمله شان کنم و بنویسم اینجا که نشده.کلمه هایم دیگر فریبم را نمی خورند.آنقدر عاقل شده اند که با وعده های من و قطره های باران هوایی نشوند. اگر به روال همیشه باشد باید دلخور باشم و غر بزنم که چرا کلمه های سر به آسمان عاشق پیشه ام اینجوری شده اند؟ به روال همیشه نیستم. ذوق خوشه های اقاقی ام را می کنم و آسمان بارانی ام را با همه وسعت چشمانم تماشا می کنم اما اخم و تخم نمی کنم به بوی آزاردهنده قیری که دارد سقف ساختمان در حال ساخت نزدیک خانه ام را عایق می کند. بهار هست که باشد. زندگی، خیلی خودش را قاطی فصل ها نمی کند. زندگی برایش فرق نمی کند روی گاری دست فروش هایش چاقاله بادام و گوجه سبز نوبرانه بفروشند یا باقالی پخته یا شربت خاکشیر و آلبالو. چرخ باید بچرخد و نایستد.باقی همه فدای سر یک لحظه زندگی...

پی نوشت: از مهربانی همه دوستانم بی اندازه خوشحال و سپاسگذارم. بودنتان غنیمت است برایم در این روزها که نزدیک ترین رفیق ها هم حوصله تمام کردن رفاقت را ندارند...روزهای نو برای همگی تان بهار باشد و خنده و حرکت...

/ 0 نظر / 17 بازدید