یادم نمی رود...

خواب های آشفته مجبورم کرده بودند از تخت بزنم بیرون. ساعت سه و نیم صبح بود و نفسم بالا نمی آمد. فکر کردم بنشینم و مطلبی درباره ی نمایش " دل سگ" که دیده بودم بنویسم. اما حوصله ام تنگ تر از آن بود که حرف های فلسفی گنده گنده تویش جا بدهم . نمی دانستم دقیقا مرگم چیست که این همه آشفته ام و پراکنده. از حافظه ام دلخور بودم. از گاهی فراموش کردن هایش. از به لحظه فرار کردن و گم و گور شدنش. من قول داده بودم به خودم که همه چیز یادم بماند. همه ی حرف ها و خاطره ها و مهربانی ها را.شاید هم حماقت محض بود قول و قرارم اما می خواستم باشد. آدم مگر تا چند سالگی می تواند ویلان و سرگردان بماند. بالاخره یک جایی باید منزل کند. یک جایی که بشود دل سپرد و تا آخر راه را با خیال راحت رفت. یک جایی که زندگی آنقدر حالش خوب باشد که بشود تا لحظه ی آخر به همراهی اش مطمئن ماند. یک جایی که بدانی خاطره اش دل آرامت می کند حتی اگر تا آخر عمر فقط یک خاطره بماند...

/ 0 نظر / 18 بازدید