من آن شرلی نیستم ولی شما هر طور راحتید صدایم کنید.

مرد روبرویم بود. با لبخند آرام همیشگی اش. با چشمان روشن مطمئن و مهربانش. بغض به قدر ی آمده بود تا دم پلک ها و برگشته بود به اعماق قلبم که کلافه شده بودم. گفتم دنبال تایید هیچکس نیستم. نه آدمهایی که دنیای کیفی معقولشان را فرسنگ ها و فرهنگ ها دور از دنیای فانتزی آن شرلی گونه ی من می بینند و نه کسانی که دیوانگی های یک روح عاصی و بی قرار را می فهمند. گفتم آنچه برایم مهم است رضایت درونی خودم است. اینکه در پنجاه سالگی ام زنی نباشد که مایوس و سرخورده و پر از حسرت نگاه سرزنش بارش را به چشمان چروکیده ام بدوزد. گفتم اصلا همه ی حقوق و امتیازات دنیا ارزانی کارمندان عالی رتبه ی  آینده نگرش. من آرامش روزمرد م را ترجیح میدهم به یک زندگی بیمه شده ی ایمن. مرد شنیدن را بلد بود. لهجه اش آرام کردن رودخانه ی طغیان کرده را می دانست. گفت که سختش است قضاوت کردن. گفت که معلوم است که من و دلتنگی هایم حقیقت داریم. گفت که یاس را خط قرمز ذهنم بکنم و از نزدیکی هایش هم رد نشوم. بعد دیدم که مرد و دنیای ریاضی قاعده مندش روبه رویم نیستند. مقابلم نیستند.نایستاده اند برای انکار من. ایستاده ند کنارم. روبروی گلدان ها و پنجره ی قدی رو به هوای تازه...

/ 0 نظر / 20 بازدید