چرا راه دور بروم؟

دوستان قدیمی برای تعطیلات پیش رو دعوتم کرده بودند به همراهی شان در صعود به علم کوه. قرارها را گذاشته بودیم و همه ی دلم به رفتن بود اما به خاطر بچه ها برنامه را کنسل کردم . بعد دوست دیگری دعوت کرد برای سفر به شاهرود و تماشای جنگل ابر. باز هم کلی ذوق کردم که می توانم همراه بچه ها به سفر بروم اما باز لحظه ی آخر قرار را به هم زدم. حالا هم که تک و تنها نشسته ام به نوشتن داستان نیمه کاره ام حس می کنم کلمه ها قهرند و به دلم خیلی نمی چسبند. نصیحتشان می کنم که آدم باید به قاعده دل بسپارد به راه. به قاعده یعنی این که بدانی عایدی ات از سفر حس سیال و سبکی است که خیالت را تا مدت ها نوازش می کند و دل آشوبی هایت را آرام، نه سایه ی سنگین دلهره ای که وجب به وجب جاده ات را تاریک می کند و اندوه می ریزد به جان چشمانت. برای فردا بلیط تئاتر گرفته ام که دلجویی کنم از تنهایی های ساکت و سر به زیرم. قرار نیست همیشه راه دور بروم. کافی است به زندگی مظنون نباشم. کافی است بخواهم آرام باشم و دلم را خوش کنم به بودن خاطره هایی که دوستشان دارم...

/ 0 نظر / 24 بازدید