هنوز آنقدر تابستان دارم که دلم نلرزد...

نفس زنان پله ها را بالا آمدم. کفش های زرشکی نو را درآوردم و گذاشتم ته جاکفشی. گلدان کوچک هنوز دستم بود.  بچه هایم رفته بودند مهمانی خانه ی مادربزرگشان و خانه ام ساکت و تاریک بود. کولر را که روشن کردم آمدم سر وقت تلویزیون.فکر کردم به درک که اغلب برنامه هایش چرند است و تنها هنرش تباه کردن همین خرده ریز حال های خوب آدم است که با بدبختی جمعشان کرده ای برای روزهای بسیار مبادا. دلم می خواست صدا باشد توی خانه ام... رنگ باشد...بو باشد...حرکت باشد...تا برگ های کاهو خرد بشوند و خیار و گوجه فرنگی شسته شود، آرام و مهربان خودم را نصیحت کردم که دست بردارد از این مسخره بازی های زنانه و مادرانه. عشق باید یاد می گرفت که توی قلب من دیگر جایی برای ویرانی نیست. که اگر قرار است توی خانه ام بماند باید با زندگی کنار بیاید.باید می فهمید سی و شش سالگی، برای اشک و اندوه و اداهایی از این دست زیادی پیر و بی حوصله شده است. داشتم با عشق تفاهم نامه مان را دوباره خوانی می کردم که نگاهم افتاد به سبدی که شودهای خرد شده را رویش پهن کرده بودم که خشک شوند. بویی که می آمد زنده نبود. دست کشیدم و زیر و رویش کردم. شودهایی که با زحمت پاک کرده بودم و شسته بودم به این امید که باقالی پلوهایم را معطر و خوش طعم می کنند، گندیده بودند. در عرض یک نصفه روز که رهایشان کرده بودم توی خانه ی گرم و بی هوا. آمدم فاز ماتم و اندوه بگیرم که یاد تفاهم نامه ام افتادم. قرار بود یاد بگیرم مراقب لحظه هایم باشم اما اگر فرصتی گندید و از دست رفت بدون اشک و آه بریزمش دور. شودها را که می ریختم توی سطل آشغال، آیفون تصویری خانه ذوق زده بود از تماشای دو صورت کوچک خندان پشت دری آهنی که دلش تاپ تپ می کرد برای زود باز شدن. بچه هایم که نفس زنان از پله ها بالا آمدند چشمم به گلدان کوچک افتاد که پشت در جا گذاشته بودمش. زندگی داشت توی خانه ام تکثیر می شد و دست هایم که از خیلی وقت پیش قول داده بودند سبز باشند دور بچه ها و عشق حلقه شده بود...

/ 0 نظر / 21 بازدید