جراحی با داروی بی حسی...

عصر یکی از روزهای سرد اوایل اسفنده.گرسنه ام.کلاس زبان تموم شده و هوس کرده ام کمی پیاده روی کنم .پیاده روی خیابون ولیعصر سرش شلوغه از آمد و رفت آدمهایی که هنوز دل و دماغ عید رو دارن. چند ثانیه روبروی قفسه خوراکیهای اولین کیوسک روزنامه فروشی می ایستم.خوراکی محبوب من-اشترودل شیری- رو نداره.چشمم  میفته به بسته های طلایی چی توز.سالهاست در حال پفک خوردن قدم نزده ام.دویست تومنی کهنه و چسب خورده رو که از فروشنده پس میگیرم اول شال بافتنی طوسی رو روی سرم مرتب میکنم و بعد یه دونه پفک رو توی دهنم که از سرما یخ زده میگذارم.ته ذهنم داره تلاش میکنه برای به یادآوردن چند تا خاطره خیلی دور.من خیلی حال و حوصله قدیم و ندیم رو ندارم ولی زورم هم نمیرسه مقاومت کنم.خاطره ها همین جور دارن نزدیک تر و واضح تر میشن.حالا پا به پای من دخترکی پانزده شانزده ساله داره قدم میزنه و پفک میخوره و قربون صدقه چند تا کلاغ میره و با خودش فلسفه می بافه و ته دلش خوشش میاد از بی خیالی خودش و حرصی که هیچوقت نداشته برای وجب کردن بساط دستفروش های شب عید...

                                         ****************

چند روزه دمغم.همش هم تقصیر خودمه.از بس الکی سرم رو گرم کرده ام به خودم و چهار تا جزوه و کتاب و از بس همه حواسم به چند ماه و چند سال آینده بوده.با لیلی داریم از بازبینی اتفاقات سال گذشته حرف میزنیم.من خیلی اهل حساب و کتاب نیستم.تا حالا هم پیش نیومده که بخوام یا مجبور باشم با دقت و سر صبر چیزی رو محاسبه کنم.معمولا با کمی اغماض و با یه حساب سرانگشتی کارم راه افتاده اما الان حس میکنم اوضاعم خیلی پیچیده تر از این حرفهاست...حس میکنم بیشتر از جراح زیبایی و دندونپزشکی و آرایشگاه به خودم احتیاج دارم و احتمالا یه جراحی سخت نفس گیر...

                                      ****************

خدای خوبم مثل همه روزهای سخت همه دلخوشیم به اینه که هستی و هوامو داری...فقط محض یادآوری بگم حواست باشه اینروزها تحملم از همیشه کمتر شده...شاید لازم باشه دوز داروهای بی حسی رو کمی بیشتر کنی...

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبیه خودم

این روزهای ولی عصری... کاش تموم نشن به این زودی.

لیلا و کارن

نیلو فر جانم دلم براتون تنگ شده ما یه مسافرت ده روز داشتیم و الان که برگشتیم کمی منگم تو بگو کجا؟ البته اگه شما هم عید تهرانین تو تعطیلات عید بهتر میشه برای تهران گردیبرنامه ریزی کرد...ماهان و ماهور عزیز رو ببوس

صبا

چند روز پیش یه عزیزی واسم یه آبنبات چوبی خرید...هوس کردم همونجا بخورمش..با هم قدم میزدیمو من آبنباتو گذاشته بودم تو دهنمو لپم باد کرده بود و آی کیف میکردم!هر کی از کنارمون رد میشد یه نگاه از رو تاسف به من و یه نگاه متعجب به اون مینداخت...شاید بشه گفت خوردن اون نگاه ها خییییلی بیشتر از خوردن آّبنبات بهم چسبید! اون لحظه با خودم گفتم خدایا چقدر خوبه که هنوووووز با همین چیزای به ظاهر کوچیک میتونم خودم رو خوشحال ببینم!توام خودت رو خوشحال کن...همین چیزای کوچیکم برای چند لحظه دور شئن از هر چی تشویش کافیه!

خروس بي محل

نگران نباش. مامان ري را كه اسمارتيز ميخوره و شما هم پفك و احتمالا فردا هم مامان كارن لواشك و بقيه مامانا هم به جمع اضافه ميشن...چي شده مامانا عاشق خوراكي هاي هله هوله اي شدين[نیشخند][شیطان] زدي نيسان بنده خدا رو تو اتوبان داغون كردي عذاب وجدان نداري[نیشخند]..عجب اعتماد به نفسي داري وصله پينه[لبخند]...نزديك عيد هم هست حتما ماهان داره لحظه شماري ميكنه تا مدرسه تعطيل بشه و بزنه به بازي و بازيگوشي..اين موقع سال بچه ها سر از پا نميشناسن...خبري هم از ماهواره ها تو وبلاگشون چاپ نميكني. همش از خودت تعريف ميكني مثبت بينهايت[لبخند] كاش ميتونستم جلوي زبونم رو بگيرم ..اي كاش...[لبخند]

زهرا

حتما حواس خدا بهت هست موقع جراحی می فهمی[لبخند]

شاکی

هنوز دل و دماغ عید رو دارن؛جالب بود....اینروزها همه ناقص الخلقه اندکسی دل و دماغ نداره...

حمید

آقا عید است کمکم کن...

امید

بانو! عیدتان مبارک ایام به کام سال خوبی داشته باشید

صبا

بهار داره میاد بانو.....بهاری بنویس.. برات سالی سرشار از سلامت و موفقیت و شادی آرزو میکنم! زیر سایه سار سبز خدا همیشه و همه جا بهاری باشی[ماچ][قلب][گل] بهارت مبارک