سیب زمینی سرخ می کنم و رنگ شبم طلایی است...

در شیشه ای قابلمه را که بر می دارم بخاری خوش عطر و مهربان چشمانم را می بوسد. عطر لیمو عمانی و زعفران و دارچین را با هم نفس می کشم و با قاشق، خورش قیمه را هم می زنم که رنگ و غلظتش را چک کنم. همه چیز به نظر عالی می رسد ولی همینکه می خواهم بچشم حوصله ام می دود و می رود پی دلتنگی هایش. اینروزهایم عادت کرده اند به حواس پنجگانه ی یک لحظه درمیان بی حوصله ام و خیلی به پر و پایم نمی پیچند. در قابلمه را می گذارم و می روم سراغ دیوان شمس که غزلی بخوانم برای دلم. غزلی که آمده و نشسته روبرویم که بخوانمش عاشق است و صبور و آرام. نگاهش می کنم. شاعر نمی شوم ولی همه ی قلبم شعری می شود که کسی حوصله ی نوشتنش را ندارد. همین دیروز بود که کلمه ها دعوایم کردند و  نوشتند که اگر احساساتم را جمع و جور نکنم می روند و گم و گور می شوند. اولش باور نکردم کلمه ها را. فکر کردم حتما فعل ها حواسشان نبوده و یک عصر خسته ی افسرده آمده اند اشتباهی نشسته اند جای فعل های مهربان عاشق پیشه اما کمی بعدتر رسیدم به امروز صبحی که حالم خوب بود و احساسات ساکت و موقر سر جایشان بودند و قلب و مغزم محکم و مصمم بودند برای تغییر...  

/ 0 نظر / 11 بازدید