برای قلب هایمان بهاری آسوده خاطر و آرام بخواهیم...

برادر بزرگم اسمم را گذاشته بهار و می گوید فقط با تو عید بوی شادمانی می دهد.خواهرم می گوید تو که هستی بهار خانه مادر غرق شکوفه می شود.برادر دیگرم می ایستد کنار در آشپزخانه و می گوید  فقط تو بلدی آشپزخانه را بخندانی.نگاه سالخورده و پا به سن گذاشته مادرم اما از تلاقی با چشمانم باز می مانند. من راه می روم و پشت سرم، سال نو، روبه راه و مرتب قدم برمی دارد.من راه می روم و حواسم را وادار می کنم مراقب نوروز خانه باشند .که تانخورده و شق و رق سال جدید را تحویل بگیرند و بگذارند در دستان مادر. بهار باید امن و امان باشد و خنده ببارد از روزهایش.بهار باید خیالش راحت باشد که جوانه هایش سر وقت سر بر می آورند و بذرهایش به موقع ریشه می کنند. من هنوز دورم از بهار.هنوز تا فروردینم هزار فصل بی حوصله فاصله دارم. دیوانه ام که نمی نشینم کنار مادر و خودم را قایم می کنم از نوازشش.باید چشمانم را چند روزی بسپارم به آرامش نگاه آبی اش.باید به مادرم بگویم برای قلبم دعا کند.مادرها دعایشان معجزه می کند.مثل همین بهار که اعجاز می کند و زندگی را هل می دهد توی قلب همه آدم ها...

/ 0 نظر / 8 بازدید