جایی را سراغ دارید برای حرف هایی که مخاطب خاص می خواهند؟

شعله ی زیر کتری خاموش شده  و بوی گاز پیچیده توی آشپزخانه. ایستاده ام پشت پنجره. ژاکت طوسی بلند تنم است و جوراب سفید ساق کوتاه پوشیده ام. آسفالت کوچه براق و خیس است. لابد دارد باران می بارد و همه ی گنجشک های شهرم از بوی برگ های باران خورده سرمست اند. نمی دانم چرا دستم نمی رود که پنجره را باز کنم بلکه این حال و هوای مسموم کننده از خانه ام برود. نمی دانم چرا جای راه رفتن زیر باران، ایستاده ام اینجا. پشت پنجره ای که چشم اندازش خانه های بی منظره اند. نه درختی، نه پرنده ای و نه حتی تکه ای آسمان...نمی دانم چرا تن داده ام به این روزهای محقر و بیمار. چرا می ترسم؟ چرا صدایم در نمی آید؟ چرا تمام نمی شوم؟ چرا تمام نمی کنم؟

/ 0 نظر / 23 بازدید