برای دلمان آرزو می سازیم و دلخوشیم.

اسباب بازی فروشی همان اول پاساژ بود. تا از لای میله ی آهنی جلوی در رد بشوم، بچه ها خودشان را رسانده بودند جلوی ویترین رنگی و محو تماشا بودند. توی ماشین اخطار داده بودم به پسرک که خریدمان را خراب نکند با اخم و تخم کردن و خواستن این و آن. دخترک هیچوقت نشده بود که برای داشتن و خریدن چیزی اصرار کند و همان نمی شود اول کار، کفایت می کرد برای رد شدن. آن روز اما چشمان آرام دخترکم ایستاده بود روی یخچال اسباب بازی کوچک و تکان نمی خورد. با خودم گفتم برای کادوی تولدش می آییم و یخچال را با خودمان می بریم که اسباب خانه ی خاله بازی های سه نفره مان بشود اما دو روز بعد فکر دیگری به سرم زد. به دخترک کمک کردم تا با جعبه ی کوچک کیک، یک یخچال فریزر دو دره  بسازد و دو قفسه هم بگذارد برای جا دادن میوه ها و خوراکی ها. روز بعدش دخترکم توی یخچال سفید قشنگش کلی میوه و تخم مرغ و پنیر و بطری شیر و یک ظرف کیک خانگی  کشید و برای فریزرش هم گوشت و مرغ و ماهی. دخترکم صاحب یخچالی بود که خودش طراحی اش کرده بود و توی دنیا هیچ دختر کوچولوی دیگری مثل آن را نداشت. روز بعدش با بچه ها رفتیم نجاری و ایستادیم تا برایمان یخچالی شبیه ماکت طراحی شده مان بسازد. به نظرم تجربه ی گرانقیمتی بود برایشان. تماشای ساختن و آفریدن چیزی که حاصل خلاقیت خودشان بود و هنر دست آقای نجار. حالا بچه هایم یک یخچال چوبی صورتی بزرگ دارند و کلی خاطره ی شیرین منحصر به  دوتایی شان.

/ 0 نظر / 19 بازدید