من که باور نمی کنم مرغ عشق، دست آموز کسی بشود.

مرغ عشق ها که تخم گذاشتند دلم کمی مهربان تر شد و حتی گاهی سرک کشیدم به قفس شان که ببینم آب و ارزن شان  راه است یا نه. سه هفته پیش که اولین جوجه درآمد من هم به اندازه ی بچه ها ذوق زده بودم. جوجه ی کوچک یک تکه گوشت صورتی کمرنگ بود ، بدون بال و پر و نوک. چند روز بعد جوجه ی دوم هم تخمش را شکست و شدند دو تا. دو تا موجود شگفت ترحم انگیز. پسرک گفت که دلش می خواهد دستی شان کند. دلش می خواهد با دست خودش دانه بهشان بدهد تا عادت کنند. گفتم دست آموز کردن پرنده که به همین سادگی ها نیست. باید برای شان لحظه هایت را خرج کنی و صبور باشی تا جوجه های بی شکل و بی پر و بی نوک، پرنده بشوند و باورت کنند. می دانستم پسرکم هنوز بزرگ نشده که بتواند سختی را در ذهنش تجسم کند. که بفهمد خرج کرده لحظه، رنج دارد. می دانستم بچه ام هنوز بچه است و آنقدر منطق ندارد که بداند لحظه هایش را کجا و چطور و برای که خرج کند. بعد خنده ام گرفت. بعد گریه ام گرفت. بعد درد چنگ انداخت به قلبم. به قلب بی قرار طفلکی ام. یعنی خودم در میانه ی گردنه های برف گیر سی و شش سالگی یاد گرفته بودم که جای تباه کردن فرصت هایم و تماشای دره های دهن گشاد تنهایی، به قله هایم نگاه کنم؟ به قله هایی که باورشان دارم و هر چه دور هم باشند من پای رسیدن شان را بلدم...  

/ 0 نظر / 19 بازدید