این هم از زندگی خوش خوشان...

ساعت از یک نیمه شب هم گذشته بود که بچه ها آماده ی خواب شدند. می دانستند صبح زود می خواهم بروم کوه. هر دو دلشان می خواست همراهم بیایند. پنج و نیم صبح که آلارم موبایل بیدارم کرد خودم آنقدر خسته و خواب آلود بودم که بدم نمی آمد تنبلی کنم و توی رختخواب امن و امانم بمانم ولی خوب دلم هوای کوه کرده بود. اول پسرک را بیدار کردم. با خوش خلقی بیدار شد و لباس پوشید. دخترک هم با ذوق بیدار شد و راهی دربند شدیم. ماشین را نزدیکی میدان سربند پارک کردم. آن موقع صبح هنوز کوچه باغ های اول راه خلوت بودند و خنک. راستش فکرش را هم نمی کردم که بچه ها حتی بتوانند نیم ساعت همراهی ام کنند چه برسد به این که با فقط ده دقیقه استراحت و صبحانه ی سرپایی، یک ساعت و نیم بدون مشکل کوهپیمایی کنند و همچنان سرحال باشند برای ادامه ی مسیر. امروزم حس مادرانه ی بسیار غرورانگیزی دارد. بچه هایم راستی راستی بزرگ شده اند. آنقدر بزرگ که بدون گرفتن دستم بالا بروند. آنقدر بزرگ که بتوانم روی پاهای کوچکشان برای فتح  مسیرهای صعب العبور زندگی ام حساب کنم...

پیشنهاد نوشت: دیشب تئاتر " سیستم گرون هولم" کار آقای " علیرضا کوشک جلالی" را در فرهنگ سرای نیاوران دیدم. تماشایش را در این شب های آخر اجرا از دست ندهید. کار بسیار دوست داشتنی و حال خوب کنی است.

/ 0 نظر / 20 بازدید