کاش دوباره تکه ابری شوم بالای سرت...

اتوبوس که راه می افتد دلم کنده می شود. هنوز باورم نمی شود که راهی ام. که آن آرزوی دور اینقدر واقعی و واضح پیش رویم است. از میان همنوردانم تنها چند چهره برایم آشناست و باقی را نمی شناسم اما هوایی که همراهشان نفس می کشم سبک است و پرنشاط. آنقدر سبک که بغض و بهت سنگین چند روزه گم می شود زیر حجم خنده هاشان و آوازهاشان. بیشترشان راهنمای گردشگری اند و در چشمان تک به تک شان شوق صعود به دماوند پیداست. دلم را با همه ی واهمه هایش آرام می کنم و وعده اش می دهم به اتفاقی که آغوشش را لحظه به لحظه نزدیک تر و تنگ تر برایمان می گشاید.

حوالی نه صبح در قرارگاه فدراسیون کوهنوردی پلور تعدادی دیگر از دوستان همنورد به گروه ملحق می شوند و دقایقی بعد با دو سواری نیسان و یک پاترول که مخصوص شش خانم همنوردمان است راهی گوسفندسرا می شویم. مسیرمان جاده ای است خاکی و پر دست انداز اما هر بار نگاهمان می افتد به آن چشم انداز زیبا از دامنه های گسترده و قله ی باشکوه و ابرهای سفید بالای سرش، لبریز می شویم از حسی روشن و رها. حسی که جریانش دم به دم شتاب می گیرد در رگ های مان و ضربان قلب هامان را تندتر و مشتاق تر می کند.

سرپرست نگران نامساعد شدن هواست . کمی مانده به ظهر،در گوسفند سرا بارهای اضافه را بسته بندی می کنیم و تحویل می دهیم تا با قاطر برایمان حمل شان کنند و خودمان با کوله پشتی هایی سبک تر اولین قدم ها را برمی داریم به سوی بلندترین نقطه ی سرزمین مان. قله ای که به قدر پرچم برای مان عزیز است و لمس صخره هایش آرزویی شیرین است برای هر کوهنوردی.

ساعات ابتدایی راه، آسمان آرام است و هوا خنکای رخوتناکی دارد اما هر چه به سمت غروب می رویم ابرها جمعیت شان بیشتر می شود و سیاهی شان می چرخد لابلای آبی تیره آسمان و تگرگ می گیرد. ذوق زده از تماشای برف، بالا می رویم و پیش از تاریکی چادرهای مان را برپا می کنیم.

خسته ی راهیم و بیشترمان شب قبل استراحت کافی نداشته ایم اما سرپرست اعلام می کند که باید برای عادت کردن به هوا مسیری حدود دویست متر را صعود کنیم و مجدد به مقر چادرهایمان برگردیم. در نور محو هدلامپ ها راه می افتیم. حالا کمی بیشتر همراهان مان را شناخته ایم و صدای آوازهامان بلندتر است و خوشبختی عمیق تر از قبل می دود زیر پوست مان. هوا سرد است و ستاره ها از لابلای حجم ابرها هی سرک می کشند و نگاهمان می کنند. ماه بالای سرمان است و خدا همه جا...

برای شام تدارک سوپ ساده ای می بینم اما همان هم می ماسد توی ظرف. سرپرست ساعت حرکت به سمت قله را چهار و نیم صبح اعلام می کند و می گوید زودتر بخوابیم که برای بیدارباش مشکلی نداشته باشیم. من و خیلی های دیگر البته از سرما خواب به چشممان نمی رود و تا سه صبح گوش می کنیم به صدای پرسه زدن های باد لابلای چادرهای رنگ به رنگ مان و به همان اندازه که مشتاق تر می شویم برای صعود، بیمناکی مان هم بیشتر می شود. 

صبحانه نخورده می ایستم توی صف همنوردانم. از سرما کلافه ام و حوصله ی شنیدن حرف های تکراری باد را هم ندارم. دلم می خواهد خورشید برگردد سر جایش. دلم می خواهد گرم باشم و تنم نلرزد و نترسم. راه می افتیم. مردی که سر قدم شده هم گروهی مان نیست و گاه تند می کند و گاه می ایستد و همین بی قاعدگی در تنظیم سرعت قدم ها، خیلی هامان را از نفس می اندازد. برای لحظه ای حس می کنم توان باز نگه داشتن چشمانم را ندارم. دوستانم آب در گلویم می ریزند و خرما به دهانم می گذارند اما حتی توان نوشیدن آب را هم ندارم. تا حالم کمی بهتر شود دقایقی تلخ و طولانی می گذرد. اندوه نرفتن و نرسیدن می خواهد بدود توی جانم اما مجالش نمی دهم. می ایستم و برای اولین بار در برابر فرمان سرپرست که می گوید باید برگردم، عصیان می کنم. نهیب می زنم به پاهایم. یادشان می آورم قرارمان را. قله را نشان شان می دهم و رویاهای مان را و یادشان می آورم که باید محکم باشند و مطمین. راه می افتیم و کمی بعد آفتاب می رسد و نور می تاباند به چشمانم. 

هنوز چهار صد متر ارتفاع گرفته ایم و تازه ابتدای راه سختمان است که مریم می شود سرقدم و آهسته و پیوسته بالا می رویم. سعید که مسولیت کمک سرپرستی برنامه با اوست گاه تشویق مان می کند و گاه فریاد می زند که تمرکزمان روی سرعت گام ها باشد و منظم و عمیق نفس بکشیم. من لبریزم از اراده و علیرغم ضعف شدیدی که دارم پا به پای دوستانم حرکت می کنم. بعد از هر یک ساعت صعود، چند دقیقه ای استراحت می کنیم و آبی می نوشیم و دوباره راه میزبان می شود و ما میهمانانی خسته اما پر از عشق و اشتیاق رسیدن.

از نیمه ی راه به بعد دوباره حالم دگرگون می شود. در ارتفاع نزدیک به پنج هزار، ناباورانه متوجه می شوم که هورمون هایم طغیان کرده اند و پیش از موعد همیشگی، دیوانگی شان را از سر گرفته اند. گریه ام می گیرد. انگار همه چیز دست به دست هم داده تا من از رفتن بمانم. هنوز راه زیادی مانده و من بی رمق تر از آن به نظر می رسم که بتوانم دشواری راه را تحمل کنم. با حسرت چشم می دوزم به آسمان. به یال های ملایم و هموار و مهربان. دلم فشرده می شود از تصور برگشتن و قلبم سنگین می شود. سعی می کنم به قاعده ی یک بزرگسال با خودم کنار بیایم و راضی شوم به برگشتن اما نعیم نمی گذارد. آنقدر کلمه هایش قاطع و با اطمینان اند و آنقدر یقین به رسیدن در حرف هایش هست که بلندم می کند. راه می افتم و هر بار درد می خواهد بدود میان زانوانم، لبخند می زنم که ابروهایم گره نخورند و دماوند زیبا دلش نگیرد از دردی که دارم برای دیدنش تحمل می کنم.  

از آبشار یخی به بعد هم هوا سردتر می شود و هم بخار گوگردی متراکم تر. تعدادی از دوستان به خاطر سردرد و تهوع ناشی از تنفس گوگرد و ارتفاع زدگی از ادامه ی راه باز می مانند و آنها که می مانند هم بیشترشان خسته و کم توان شده اند. هنوز پانصد متر دیگر باقی مانده و کار سخت تر شده اما گروه مصمم و باانگیزه ادامه می دهد. پنجاه متر آخر دیگر هیچ رمقی به پاهایم نمانده. سرپرست قوت قلبم می دهد و تشویقم می کند و قدم به قدم همراهی ام می کند تا لحظه ای که می رسیم و اشک ها می رسند و تصویرها مغشوش و محو می شوند. دراز می کشم روی سنگ ریزه های سبز و چشمانم را می بندم. بچه ها در تدارک باز کردن پارچه نوشته ی بزرگی هستند که برای عکس یادگاری روی قله آماده کرده اند. نعیم ربات پرنده اش را در هوا پرواز می دهد و عکس می گیرد و بچه ها می خندند و دست تکان می دهند. من روی زمین نیستم. شده ام تکه ابر سبکی و هوای همه ی آسمان های ندیده در دلم است.

بیشتر مسیر بازگشت، شن اسکی است و با سرعت خوبی ارتفاع کم می کنیم. اما از یک جایی به بعد دیگر نمی توانم از پاهایم انتظار همراهی داشته باشم. دست هایم و عصاهای مخصوص کوهنوردی ام راهم می برند و به هر سختی، پیش از تاریک شدن هوا می رسیم به محل استقرار چادرهامان. دوستان مهربانم با چای و نبات و سوهان به استقبالم می آیند و بعد جمع می شویم دور هم تا تولد سرپرست و صعودمان را جشن بگیریم. کیکی که پخته ام و توی تابه برده ام، طعم خوشایندی دارد و بعد از آنهمه سختی، شیرینی اش حالمان را خوب می کند. می خندیم و سر و صدایمان می پیچد توی سکوت شب کوهستان و ماه می خندد به رقص و پایکوبی مان.

شب دوم اقامت در کمپینگ، هوا بهتر است و از سوز سرمای شب قبل خبری نیست. دستکش و جوراب پر می پوشم و می خزم توی کیسه خواب. دلم آرام است. به روزی که از عمرم گذشته فکر می کنم. به آرزوی بلندی که بالاخره از آن من شده. به آن هیبت پدرانه و مهربان. میان آنهمه حس خوشبختی خواب راهی نمی یابد به چشمانم. بیدار می مانم و گوش می کنم به صدای پای عشق که نرم و آرام از کنار چادرهایمان رد می شود و سرخوشانه نفس هامان را می شمارد.

صبح جمعه بعد از خوردن صبحانه، چادرها را جمع می کنیم و وسایل اضافی را دوباره می بندیم و تحویل می دهیم تا با قاطر به پایین حمل شوند. همه مان خوش خلق و خندانیم حتی دوستانی که موفق به صعود نشده اند. در طول راه با گروه های ایرانی و خارجی که به انگیزه ی صعود به دماوند آمده اند خوش و بش می کنیم و عکس می گیریم و آوازهایمان بازیگوش تر شده اند. حوالی دوازده ظهر جمعه می رسیم به گوسفندسرا. با صورت های آفتاب سوخته و لباس های خاکی و راه تهران را در پیش می گیریم. می دانیم روز که نو شود دوباره می شویم آدم های اهل شهر و کفش های تابستانی مان را پا می کنیم برای گذراندن روزهای داغ اما هنوز رد خنکای نسیم دامنه های دماوند روی پوست مان تازه است. هنوز چشممان روشن است از تماشای آنهمه شکوه و زیبایی و باورمان نمی شود که قصه تمام شده باشد.

/ 0 نظر / 39 بازدید