خیلی وقت است که دم ها دیگر ممد حیات نیستند.

تا به خودم بیایم بچه ها دویده بودند سمت دکه ی عطرفروشی وسط پاساژ و مرد دو نوار کاغذی آغشته  به عطر داده بود دست شان. نزدیکی دکه که رسیدم مرد ماه تولدم را پرسید. خسته بودم و حواسم به اشک هایی بود که قایم شان کرده بودم ته چشم هام. مرد جدول کاغذی پشت سرش را نشانم داد که روبروی هر ماه اسم چند عطر را نوشته بودند. پسرک گفت شهریور و مرد در یکی از شیشه های عطرش را باز کرد و گرفت سمتم. نفس عمیقی کشیدم و بوی عطر را فرستادم ته ریه هایم. راه نفسم سوخت. یادم آمد با وجود آنهمه آنتی بیوتیک قوی که ده روز تمام جانم را خشکانده اند هنوز تکه های خلط و عفونت ته حلقم و توی حفره های بی معرفت سینوس هایم هست و دم هایم جای آنکه ممد حیاتم باشند، شده اند قاطع دلخوشی ها و آرامشم. دست دخترک را کشیدم که بروم. مرد داشت شیشه را توی دستش تکان می داد. بعد چیزی گفت که نشنیدم و پیش از آنکه راه بیفتم مرد  همان عطر را روبرویم توی هوا اسپری کرد. ذره های ریز می چرخیدند و روی شال سیاهم می نشستند و گلویم بیشتر می سوخت. نمی دانم مرد اشکم را دید یا نه ولی مطمینم بچه هایم ندیدند. باز تا به خودم بیایم دویده بودند سمت دکه ای که ذرت مکزیکی می فروخت. من دلم می خواست بدوم تا ماشین. بدوم از عطرها و اتوبان های سرگردان شهرم را بگردم دنبال عطری که نفس کشیدنش زنده ام کند.  

/ 0 نظر / 11 بازدید