به رسم قبیله ی دوست داران، نگرانت هم هستم.

مسابقه هنوز شروع نشده بود که رسیدیم خانه. ساعت ده و نیم شب بود ولی برای روزی که آنقدر خانومانه همراهم دویده بود تا عصر به موقع برساندمان به آلاچیق کوچکی در امتداد دره ی زیبای فرحزاد و جیغ و بازی و خنده ی بچه ها را مادرانه همراهی کند، به نظر پاسی از نیمه شب می آمد. نامه را همان موقع خواندم و دانه های شفاف انگور جلوی چشمانم تار شدند. توی نامه، من، خودم بودم. نیلوفر. همان زن آشنا که می شد حتی با او شوخی کرد و در جواب به هم بریدن و دوختن های جمله ها،خطابش کرد: خیاط خانوم. تا کلمه ها را هزار بار بخوانم، دو ست اول بازی را به لهستان غوغاگر قدرتمند، باخته بودیم و اندوه مغرور توی نامه پیچیده بود در تنم و همه ی حفره های خالی قلبم را پر کرده بود. ست سوم را سخت بردیم. من اندوهم را تسکین داده بودم که زندگی همین است و باید سرسخت و امیدوار به روزها - حالا هر چقدر هم درهم برهم و شلوغ- نگریست. ست چهارم که قائمی آبشارش را توی زمین حریف خواباند و آن ژست بانمکش را گرفت، من داشتم می خندیدم. ما برگشته بودیم به جریان نبرد سخت مان. نگرانی ها همچنان بودند و ست پنجم هنوز نرسیده بود. نمی شد که هوادار باشی و دلواپسی سراغت را نگرفته باشد. تا بوده یک سر عشق همیشه همین حال غریب پیچیده بوده. همین حس شگفت که نیمه شبت را آرام آرام می کشاند تا دم صبح و تا به خودت بیایی می بینی آفتاب و بی خوابی با هم زده اند به چشمانت...

/ 0 نظر / 16 بازدید