کلاغ ها با قصه هایی تازه برگشته اند...

دیشب دیر خوابیدیم. بچه ها دیر از خانه ی مادربزرگشان برگشته بودند و تا کمی حرف بزنیم و مجله ی همشهری کودکان بخوانیم، نیمه شب از راه رسیده بود. دخترک دلش قصه می خواست. من توی ذهنم داشتم  سلسله را راضی می کردم که به زری بگوید می خواهد ادامه تحصیل بدهد و دیپلم بگیرد و قصه را آنجور که دلش می خواهد و آنطور که لیاقتش دارد پیش ببرد. حیف بود سلسله زن مراد شود. حیف بود دوباره چشم هایش را ببندد و خودش را نبیند...دخترک دراز کشیده بود کنارم. پرسید دلم می خواهد برایم قصه بگوید. دلم می خواست. گفتم: به شرط اینکه تکراری نباشد. شروع کرد به تعریف کردن قصه ی گردنبند مروارید قشنگی که آرزو داشت مال یک دختر کوچولوی خوشگل و خوش اخلاق باشد. قصه که به سر رسید دخترک از کلاغ ها گفت که باز هم به خانه نرسیده بودند. پرسید: می دانی چرا کلاغ ها هیچوقت به خانه نمی رسند؟ نمی دانستم. گفت: چون می خواهند بروند و یک قصه ی دیگر با خودشان بیاورند...دخترکم راست می گفت...کلاغ ها باید  می رفتند و با قصه هایی تازه برمی گشتند...قصه هایی شبیه زندگی...شبیه عشق...

/ 0 نظر / 15 بازدید