عاقبت رسد عشق به فریاد من...

شرشر باران بود و بوی طالبی های روی نیسان آبی رنگ و من که انگشتم روی دکمه دزدگیر ماشین قفل مانده بود. هوا، اصلا هوای تنهایی توی ماشین نشستن و آهنگ گوش کردن نبود.چشمم را بستم و سعی کردم بوی باران را حس کنم. همین چند روز پیش بود که حرف بوها را زده بودم و مزه هایشان و صدایشان را. بوی باران ابتدای شب، صدای خوشحال و صافی داشت اما مزه اش هیچ به باران های اردیبهشت نمی ماند. باید برمی گشتم خانه و ریاضی پسرک را دوره می کردم و درس های کلاس آوازش را می پرسیدم و سوپ نیمه کاره را آماده می کردم. رادیوی ماشین روشن بود و  صدیق تعریف تصنیفی می خواند که قبلا نشنیده بودم. لحظه، لحظه ای نبود که من انتخابش کرده باشم اما بد هم نمی گذشت. غر زدن های همیشگی ام از خیلی وقت پیش از کار افتاده بودند و گذاشته بودمشان کنار و حوصله دیوانگی های بیست سالگی و قدم های عاشق پیاده روهای باران زده را هم نداشتم. شاید هم شعر داشت راستش را می گفت و من الکی بدبین شده بودم به عشق. خاطره بازی و خاطره سازی به چه کارم می آمد وقتی هزار لحظه ی زنده توی دستانم داشتم. ماشین را که توی پارکینگ گذاشتم فقط کارت اعتباری ام را برداشتم و دسته کلیدم را و کوچه مهربان دوطرفه را نگاه کردم. تا سبزی فروشی راه زیادی نبود اما همان هم برای خیس شدن دلخوشم می کرد. چند دقیقه بعد،جعفری و گشنیزهای سبز پررنگ نزدیک صورتم بودند و شبم عطر ملایمی داشت که آرامم می کرد.

/ 0 نظر / 8 بازدید