دیگر نمی جنگم...می روم...

یک جایی هم هست که آدم دلش می خواهد دیگر نجنگد. راهش را سوا کند و برود. دور بشود از خاطره های دل آزار. از صداهای دل گریز. از حسی که سالهاست در دل نمی نشیند و هر چه تلاش می کنی نمی توانی بنشانی اش. به اینجا که برسی دیگر هیچ چیز بندت نمی کند. همه را می گذاری و  فقط راهت را تماشا می کنی. بدون آنکه به پشت سر نگاه کنی. حتی بدون کوچکترین ادعا از عمری که به هیچ رفت...  

/ 0 نظر / 22 بازدید