هر که مجموع نباشد به تماشا نرود...

پسرک با بلوز و شلوارک سفید ورزشی قدبلندتر از همیشه به نظر می رسد. جلوی ورزشگاه که پیاده اش می کنم نگاهم می کند و می گوید: ممنون مامان که اسممو نوشتی. قلبم از مهربانی توی کلمه های کودکانه اش می لرزد. از پشت فرمان برایش دست تکان می دهم و لبخند می زنم که جوشیدن اشک را توی چشمانم حس نکند. ماشین را که پارک می کنم با دخترک برمی گردیم ورزشگاه. مردی که مسوول ثبت نام است می گوید اگر بخواهیم می توانیم برویم توی سالن و تمرین بچه ها را ببینیم. پسرک پشت تور وسط سالن ایستاده و تا ما را می بیند چشمانش برق می زند. دخترک آدامس توت فرنگی می جود و روی یک تکه کاغذ کلمه هایی را که بلد است می نویسد. من لبخند به لب نشسته ام روی سکوی کنار زمین و بالا پایین پریدن پسربچه ها را تماشا می کنم. دو سه روز است دارم به خودم تلقین می کنم گاهی فقط تماشاگر بودن هم بد نیست. این که آدم، خودش بازیکن اصلی بازی زندگی اش باشد و مدام روی نیمکت ذخیره نباشد را دوست دارم اما اصرار زیاد برای داشتن لحظه به لحظه ی عمر،قلب و ذهن آدم را بدجوری مستهلک می کند. شاید بد نباشد تمرین کنم گاهی نشستن را و تماشا کردن را...هر چند که به قول سعدی: هر که مجموع نباشد به تماشا نرود... 

/ 0 نظر / 8 بازدید