دارم کم کم یک رابطه گریز حرفه ای می شوم.

یک. همراه اول پیامک زده که میتوانم یک روز مکالمه ی رایگان درون شبکه داشته باشم. موبایلم هنوز دستم است. نگاهی می اندازم به لیست دویست و سی و هفت نفره ی اسم ها و شماره ها. به آدم های درون شبکه ی همراه اولم فکر می کنم. به آدم های بیرون شبکه ام. هیچ کس نیست که دلم بخواهد روزم را و تنهایی ام را به کلام آلوده کند. عجالتا که با کلمه هایم دلخوشم. بعد را نمی دانم.

دو. بچه ها با پدرشان رفته اند سفر. مرغ عشق ها را هم برده اند. حالا توی خانه فقط من هستم و گلدان سرمه ای کوچک و بامبوی آرام گوشه ی اتاق. دیروز بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره وایبر را روی گوشی ام نصب کردم. بیشتر به هوای بچه ها البته. فعلا که جان سالم به در برده ام از حجم استقبال آدم های عشق ارتباط آن هم از نوع مجانی اش ولی این امکان هم وجود دارد که یکی از همین روزها اعلام کنم غلط کرده ام و عطای تکنولوژی فضول روز را به لقایش ببخشم و بروم پی کارم.

سه. فکر کردم شاید جراتش را نداشته باشم که اینجا بنویسم حس خوبی دارم از اینکه چند روزی قرار است دور از بچه ها باشم. حتی یکی دو بار که دلم تصمیم گرفته برایشان تنگ بشود جوری چشم غره رفته ام که حساب کار دستش بیاید. برایم اهمیتی ندارد چند نفر بخواهند نویسنده ی این جمله ها را قضاوت کنند. برای من این فرصت های گاه به گاه دوری و تنهایی یک باید بلامنازع است وگرنه آنقدر نخواستنی می شوم که حتی بچه هایم- که بندهای کوچک من اند به زندگی- هم دلشان بودنم را نخواهد.

چهار. یادم آمد امروز چهارشنبه است. دلم گرفت...   

/ 0 نظر / 7 بازدید