لعنت به دلتنگی...

امروز مدرسه را برایت سیاه کشیدند. اسمت را نوشتند و نبودنت را تسلیت گفتند. خرما و حلوا و زیارت عاشورا هم بود. خیلی ها هم برایت اشک ریختند. من همه را با چشمهای بهت زده ی خودم دیدم... اما نمی دانم چرا باورم نمی شود. یعنی راستی راستی رفته ای؟ یعنی دیگر هیچ وقت صورت خندانت را نمی بینم؟ یعنی دیگر انتظار و امید برای برگشتنت نداشته باشم؟ هیچ می دانی چه سخت است تحملش؟ هیچ می دانی دلتنگی چقدر دشوار است؟ مهناز جانم...رفیق دوازده سال خوشی و خستگی ام...من نمی توانم باور کنم...

/ 0 نظر / 20 بازدید