همه ی قصه تو بودی...

توی جاده مخصوص هم چند درخت شکسته افتاده بود روی زمین و کنار خیابان و پیاده رو پر از آشغال و خاک و برگ بود. فکرم رفت پیش رفتگرهای بی نوا که امروز باید تاوان طوفان روز قبل را پس می دادند.فکرم از پیش رفتگرها راهش را کج کرد سمت غروب دیروز که کلی از طوفان ترسیده بودم. با اینکه توی خانه بودم و در و پنجره ها بسته، اما آن توده سیاه که خودش را می کوبید به پنجره ها و نعره می کشید و درختان را با همه ی قدرتش این طرف و آن طرف کج می کرد، وحشتناک بود و ته دل آدم را خالی می کرد. طوفان که تمام شده بود نفس عمیقی کشیده بودم. ایستاده بودم پشت پنجره و زل زده بودم به کوچه ی خالی و ماشین های گل آلود. مهیب ترین طوفان عمرم تمام شده بود و من آرام بودم. فقط باید حوصله می کردم و آشغال هایی را که قاطی خاطره هام شده بودند برمی داشتم و جای همه درختان شکسته ام، نهال تازه می کاشتم. مهم نبود چند نفر از کنارم رد شوند و زیر لب بگویند: زن بی نوا که شده رفتگر روزهای ویران و باید تاوان طوفانی را پس بدهد که دیوانه وار نعره کشیده و همه ی خاطره ها را خرد و خسته رها کرده گوشه ی حیات... . مهم من بودم که از طوفان جان سالم به در برده بودم و دلم بارانی می خواست که اندوه را بشوید و ببرد.

پی نوشت: آقای ح گفته بود: همه ی برنامه هایت را بنویس.بعد با وسواس آرزوهایت را اولویت بندی کن و واقع بینانه برای هر کدامشان موانع و راهکارها را بررسی کن. اولش فکر کردم چقدر ساده است. من که آرزوهایم مدام جلوی چشمم بوده اند و تماشایشان کاری ندارد که. بعد از یکی دو روز طفره رفتن، دیدم نمی توانم بنویسمشان. نمی فهمیدم کدامشان واقع بینانه اند و کدام یکی شان دور از دسترس. دیدم یکی از بزرگترین آرزوهایم از سال ها قبل نوشتن بوده و یادگرفتن راه و رسمش. شروع کردم به پیدا کردن موانع. خود ترسوی محافظه کارم اول صف ایستاده بودم و چند تایی مانع کم اهمیت تر هم پشت سرم بودند. باید خودم - و عاقبت اندیشی های احمقانه ام - را از سر راه بر می داشتم. ایمیل زدم به خانم ن که دلم می خواهد در کارگاه قصه نویسی شان شرکت کنم. یک ساعت بعد توی اینباکسم نامه ای داشتم از خانم "ن" که دعوتم کرده بودند به یکشنبه عصرهای دلپذیر خانه شان.فضایی که بعد از سال های خوب دانشجویی از دستم رفته بودند و حالا منتظرم بودند برای شروعی دوباره...

/ 0 نظر / 6 بازدید