زندگی بدون دست اندازم باش...

دارند کوچه مان را آسفالت می کنند. من خوشحالم. آنقدر که از تماشای کامیون باربری و اسباب کشی همسایه طبقه اولی دلم نگیرد. از پنجره آشپزخانه زل زده ام به کارگرها و غلطکی که روی چاله چوله های کوچه راه می رود و صافشان می کند. کوچه مان دارد نو می شود. البته که هنوز کوچه است و نمی شود تخته گاز رفت ولی  لااقل تا مدتی از دست انداز و ترمز کردن و دنده یک رفتن هم خبری نیست. می شود راحت نشست روی صندلی ماشین و بی دغدغه رفت تا ته کوچه. بعد از آن دوباره شهر شروع می شود با همان خیابان های پر از دست انداز همیشگی ولی من دلم خوش است که کوچه خودم چاله ندارد و مجبورم نمی کند راه به راه یک پایم را روی کلاچ فشار بدهم و یک پای دیگر را روی ترمز...

/ 0 نظر / 20 بازدید