دارم مینویسم فقط به این دلیل که معدود دوستای خوبم از نبودنم دلواپس نباشن .اتفاقی نیفتاده غیر از همین مهر لعنتی که رسیده و آرامش رو ازم گرفته.امسال دومین سالیه که اینقدر از مهر و مدرسه مشترکا بیزارم.امروز همسر دوباره شروع کرد به غر زدن که بی خیال کار و چندرغاز حقوقش و این همه اعصاب خوردیش بشم و راستش خودمم برای اولین بار دارم به همین قضیه فکر میکنم.صبا جون به خدا دارم همه تلاشم رو میکنم که مثبت بین باشم و به خاطر دانش آموزام هم که شده اینهمه تلخ نباشم ولی نمیشه.من این شغل رو دیگه دوست ندارم...

                                ******************************

مدتیه درس هم نمیخونم.هم بی انگیزه ام و هم به لطف آموزش عالی بلاتکلیف و سردرگم.منابع آزمون همچنان نامعلومه و مجبورم صبر کنم تا حضرات آب تو دلشون یه تکونی بخوره و وضعیت آزمون و نحوه و زمان اجراش معلوم بشه.قبول نشدن دوست و همکلاسیم که به هوش و پشتکارش ایمان دارم بعد از سه سال متوالی آزمون دادن بی انگیزگیم رو مضاعف کرده.از همسر خواستم به مهاجرت جدی تر فکر کنه هم به خاطر من هم به خاطر بچه هامون و هم به خاطر خودش که روز به روز داره شکسته تر میشه ...

                                *******************************

 آخرین پست رو حذف کردم چون دوستش نداشتم.چون این نیلوفر دم دستی و این زندگی دم دستی رو دوست ندارم.خیلی چیزهای دیگه رو هم اگه میتونستم حذف کنم شاید اوضاعم بهتر از این میشد و البته خیلی آدمهای دیگه رو...