پیشنهاد من بوده که مهمونی رو بیرون خونه برگذار کنیم.اینجوری هم به بچه ها خوش میگذره وکنار رودخونه و زیر سایه درختها بازی می کنن وهم خانم ها میتونن بیرون از محیط آشپزخونه کمی هوا بخورن و خوش بگذرونن.میزبان ما هستیم.همسر راسته گوسفند و فیله مرغ خریده و تو پیاز و زعفرون گذاشته.میهمان ها از دوستان قدیمی همسر هستن،یه زن و شوهرمهربون ودوست داشتنی با دختر خوشگل پنج ساله شون.بهاره هم سن و سال منه، خوشگله و خوش برخورد. تو راه رفت چیزی که برام جالبه اینه که با دختر کوچولوش تو همه تونل ها جیغ میزنه و می خنده و از تکون دادن دستهاش معلومه دارن توی ماشینشون از اون آهنگهای سوسن خانمی گوش میدن.من شب قبل فقط نیم ساعت خوابیدم و کمی سردرد دارم.ماهان و ماهور دارن آلبوم سبزه ریزه میزه گوش میدن و با عمو حمید جبلی و گروه کر همنوایی می کنن.همسر حواسش به پیچ های جاده است و هر از گاهی کوه ها رو به ماهان نشون میده و راجع به سد کرج براش حرف می زنه و گاهی هم حال منو میپرسه و آروم دستمو فشار میده.دارم جون می کنم که خوب باشم و خوشحال به نظر بیام.برای ماهان و پریا مسابقه شعر خوانی میگذاریم:ماهان چند تا از شعرای کتاب ترانه های کودکانه رو میخونه و پریا یه توپ دارم قلقلیه رو.ماهان میگه مسابقه انگلیسی بگذاریم مامان پریا میگه بلد نیست.مسابقه علوم هم با این تفاسیر قابل برگذاری نیست.موقع ناهار که میخوام سفره رو پهن کنم بهاره پیشنهاد میده از سفره یکبار مصرف اونها استفاده کنیم میگم نه بابا اینا طبیعت رو از بین میبرن.میپرسه برای چی؟ میگم آخه تجزیه نمیشن که.میگه یعنی چی؟ از بی خیالیش خوشم میاد.از اونهمه خنده و خوشحالی عمیق خوشم میاد.دوستش دارم و با خودم فکر می کنم بد هم نیست باهاشون به جای هر چند سال یکبار مثلا هر چند ماه یکبار رفت و آمد کنیم.شاید اینجوری هم من کمی بی خیال تر بشم و اینهمه خودمو برای بچه و خانواده و محیط زیست و فرهنگ و علم و بشریت خفه نکنم هم بهاره کمی با خیال تر بشه و به جای مدام خندیدن وخوابیدن و رقصیدن و خوش بودن یه کم به زندگی فلسفی تر نگاه کنه.

                                            **********************

چند روز دیگه تولدمه.همسرپیشاپیش سوییچ یه پراید نقره ای رو بهم هدیه داده.قاعدتا باید خوشحال باشم ولی ...بی قرارم...دلم میخواد بی خیال درس خوندن بشم.دلم خوابیدن های طولانی میخواد بدون اینکه خواب کسی رو ببینم...دلم زندگی میخواد از همین مدل زندگی ها که دور و برم زیاد می بینم...دلم خنده میخواد و یکی از همین آهنگهای چیپ و مسخره که باهاشون برقصم و خوش باشم.

                                           ***********************

بعد از دوشب نخوابیدن دیشب از پیک نیک که برگشتیم خوابیدم.بچه ها هم که تمام روز بازی کرده بودن و خسته بودن زود خوابیدن.طفلک همسر همه ظرفها روتنهایی شسته بود وخونه رو جمع و جور کرده بود.امروزحالم کمی بهتره هر چند هنوزدارم فکر میکنم به قطعه گم شده زندگیم...